پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391
یکشنبه بیستم فروردین 1391
بارون نمیاد بی تو مرتضا
"یه حبه قند" فیلم خیلی خوش آب و رنگیه. اون خونه سنتی با اون شیشه های رنگیش و آدمای خونگرم و صمیمیش و باغ محشرش و حوض و.... اصلن آدم حس میکرد وسط بهشته انگار! فیلم واسه یه مدت رسمن منو سحر کرده بود تو سالن! یه همچین حس خلسه ای رو قبلن فقط موقه تماشای آواتار تجربه کرده بودم اما خب....خب من فقط احساس نیستمو عقلمم (همین عقل جزئی نگر استدلالیم) فعاله خوشبختانه و اتفاقنم اساسن با این فیلم به مشکل خورد و دس به یقه شدن باهم!
مشکل من با این معجون شیرین زهرآگینی که اسمشو گذاشتن یه حبه قند ایناس:
۱ـ اولین سکانس فیلم یه خانم پابه سن گذاشته ای رو نشون میده که یه فرش گنده رو کشون کشون میکشه بالا پشت بوم محض نظافت و اینا. واقن چرا باید هرچی حمالی و باربری و چمیدونم کارسنگین باشه رو بندازیم رو دوش خانما تو فرهنگمون؟ خانمای این فیلم "مطبخی" بودن. ما تو سنتمون زنو واسه کلفتی و زایمان به رسمیت میشناسیم فقط انگار! همونطور که مدرنیسم زنو "عروسکی" و مانکن میخواد محض لذت بردن ازش. اما تو سنت واقعی (سنتی که ریشه تو امرقدسی داشته باشه و نه تو عادات برخاسته از جاهلیت گذشتگان بیشعور ) زن قراره "انسان" باشه نه کلفت و نه عروسک جنسی. جایی شنیدم اوپانیشادها رو خانما تو طی تاریخ سرودن!!!!! تعجبی هم نداره چون خانما ذاتن راحت تر با عوالم قدسی میتونن ارتباط برقرار کنن و استعدادشون بیشتره اونوقت ما ازشون تو نقش کارگرمعدن فقط کم مونده استفاده کنیم! زنای این فیلم همه اوشین بودن انگار.
۲ـ آدمای این فیلم هیچکدوم شخصییت ندارن تیپ دارن فقط! مثلن ما تو این فیلم تیپ آخوند داریم و تیپ مشروب خورم داریم اما دایلوگاشونو اگه باهم عوض میکردی هم هیچ اتفاقی نمی افتاد چون همه عین هم بود شخصیتاشون (بهتره بگم اصلن شخصیتی وجود نداشت تو فیلم!) رابطه آدما باهمدیگه از جنس صمیمیت جاهلانه بود نه صمیمیتی که حاصل یه جور تفاهم شخصیتی باشه. اون صمیمیتی ارزش داره که آدماش دونه دونه راه و هویت مستقل خودشونو انتخاب کرده و به دست آورده باشن و بعد چون هدف و ارزشاشون یکیه همدیگه رو بهتر حس کنن و باهم صمیمی میشن اما تو این فیلم جنس رابطه ها اینجوری نبود چون آدماش اصلن هیچکدوم به مرحله ای نرسیده بودن که بخوان فکر کنن و آگاهانه راهشونو تو زندگی انتخاب کنن هنوز انگار! منم که بچه بودم با همه بچه های همسایه ها خوش بودیم و بازی میکردیم و اما بعد که بزرگ شدیم هرکدوم راه خاص خودمونو انتخاب کردیم و دیگه با همونایی فقط شد صمیمی بشیم که همفازمون باشن تو کلیات مسیر لااقل. شخصیتای این فیلم هنوز بچه مونده بودن انگار و داشتن بچگیشونو میکردن دسته جمعی. پاشنه آشیل اینجور صمیمیتای بی ریشه "پوله". کافیه یه ارثی چیزی بخواد بهشون برسه یا یه جوری منافع مادیشون باهم تعارض پیدا کنه تا همه رابطه هاشون راحت ازهم بپاشه. اون صمیمیتی که حاصل ارزشای مشترک آگاهانه باشه اما اینجوری نیست و موندگاره. خدام یه آیه داره شبیه این که میگه: "و دلهای دوستامو به هم انس و الفت دادم. محبتی که تو با همه پولای دنیا نمیتونستی به وجود بیاریش!" جنس صمیمیت آدمای این فیلم اما بچگونه بود و آسیب پذیر.
۳ـ این فیلم خیلی بد و نابه جا از "نمادگرایی" استفاده میکنه. تو فرهنگ شرقی نماد و سمبل باید نشونه ای باشه که آدمو به یه چیز عمیقتر هدایت کنه نه اینکه هیچ مفهوم عمیقتری پشتش نباشه و فقط واسه قشنگی و تزئین استفاده بشه که! تو این فیلم مثلن به جای اینکه با زبون نمادین بتونه مفهوم واقعی مدرنیسمو که همون تقابل با خداست رو نشون بده به جاش هی موبایل و لپ تاپ نشون میده که مثلن این یعنی مدرنیسم!! بدتر اینجاست که اونوقت مثلن رادیو قراضه دیگه نماد مدرنیسم نیست و خوبه اما اونوقت اگه لپ تاپ باشه بده!! فرق اینا چیه خب آخه؟!!!! پیکان از جنس ماست و سانتافه اجنبیه؟!! ابزار ابزاره دیگه خب! یا مثلن اون داماد بدبخت به صرف اینکه تو آمریکاس پس لابد مدرنه و رابطشونم چون از طریق نت و موبایله پس لابد پوچ و احمقانس و نباید به سرانجام برسه لابد! عاشقا حتمن باید واسه هم نامه بنویسن تا عشقشون واقعی باشه و ایمیل فایده نداره لابد! حتا یه دایلوگ نذاشتن تو دهنش ببینیم چه جور آدمیه بیچاره! به صرف اینکه نشسته تو مانیتور پس منحطه و ناسازگار با فرهنگ ما!!!! یا چمیدونم مثلن یادگرفتن انگلیسی تو سینمای ما شده سمبل غربزدگی و ازخود بیگانگی انگار! این تو جدایی سیمین و نادرم بود. میخوام بگم اینجوری نمادا باعث میشن که ذهنمون عادت کنه که فوری از رو ظاهر قضاوت کنه و دیگه عمیق نشه. درصورتیکه نمادگرایی واقعی کاربردش کاملن برعکس اینه و همیشه دعوت میکنه که از ظاهر عبورکنیم و به عمق و معنا برسیم.
یا یه جا دیگه مثلن کارگردان میخواد پیام بده که گنج واقعی همون ریشه هامونه. اونوقت به جای اینکه قصه رو یه جوری بنویسه که بیننده بعد دیدنش این پیام تو ناخودآگاهش شکل بگیره اومده یه کلنگ داده دست اون بابا که هی زمینو به هوای گنج بکنه و به ریشه های درخت برسه و لابد هم خودش هم مارو متحول کنه!!!!! کلن خیلی بی سلیقه و اشتباه از نمادگرایی استفاده کرده بودن تو این فیلم.
۴ـ فیلم یه جا علنن این سوال تستی رو! مطرح میکنه که چرا غربیا از ما جلوترن و بعد آخونده جواب میده چون بیشتر از ما تلاش کردن و پس بیشترم باید آش بخورن! اما اصلن معلوم نمیشه چرا کارگردان فکر میکنه که غربیا از ما جلوترن؟ (من خودم همین اعتقادو دارما! صرفنظر از جلوتر بودنشون از لحاظ مادی اونا از لحاظ فرهنگی هم وضعشون از ما بهتره. چون اونا از سنت بریدن و عوضش لااقل به مدنیت رسیدن و به حقوق شهروندی هم احترام میزارن. اما ما از سنت بریدیم و هنوز به مدنیت نرسیدیم. آدمی که از خدا بریده باشه و آداب مدنییت و شهروندی رو هم هنوز یادنگرفته باشه چیه جز حیوون؟) فیلم اما قرار نیست رو این چیزا عمیق بشه اصلن. حتا نمیگه چرا فکر میکنه غربیا از ما جلوترن و اینو به عنوان یه اصل بدیهی قبول کرده و دنبال جوابش میگرده. جوابشم اینه که چون بیشتر تلاش کردن! ممنون از اینهمه عمق و معنا واقعا! کارگردان فکر میکنه که غربیا از ما جلوترن چون ابزار مادیشون کارامدتره و راه حلشم همینه که بیایم مام بیشتر تلاش کنیم که ابزارای مادی بهتری بسازیم و پیشرفت کنیم و بهشون برسیم. آخر فیلمم اون سربازه (اونم با لباس سپاهی و درجه های ارتشی!!!!!!) از گرد راه میرسه و پیچ گوشتی به دست همه ابزارآلات مادی مثل رادیو و پنکه و چمیدونم سمعک مادربزرگو تعمیر میکنه و همه چی گل و بلبل میشه و سپندم لابد به تردید میفته که اصلن نره خارج و با همین سربازه ازدواج کنه! واقعن اینه مشکل ما و اینه راه حل مشکلمون؟!!!!! اتفاقن اقبال لاهوری هم همینجوری فکر میکرده و میگه:
قوت مغرب نی از چنگ و رباب نی ز رقص دختران بی حجاب
نی ز سحر ساحران لاله روست نی ز عریان ساق و نی از قطع موست
محکمی او را نه از لادینی است نی فروغش از خط لاتینی است
قوت افرنگ از علم و فن است از همین آتش چراغش روشن است...
فیلمم داره همینو میگه و راه حلشم علم و فنه. اما من از وقتی سنتگرا شدم دیگه اینجوری فکر نمیکنم این راه حل اصلاحگرای دینیه مثل اسدآبادی و اقبال و بازرگان و شریعتی و سروش. سنتگراها اما معتقدن این علم ذاتش از اون علم اسلامی قبل رنسانس جداس و ارتباطشو با خدا به عنوان مبدا خودش قطع کرده. سنتگراها معتقدن این علم و فن چون حاصل نگاه انسان غربیه پس خواه ناخواه با فرهنگ ما شرقیا جور درنمیاد و ابزارآلات تکنولوژیک غربی فرهنگ و نگاه غربی رو هم باخودش به همراه میاره و مارو دچار تعارض فرهنگی میکنه. اتفاقن خود غربیام حالا دارن همینو میگن! اونا میگن "رسانه همون پیامه!" یعنی ابزار از خودش پیام و فرهنگ داره. ساده فهمیه اگه مثل اقبال خیال کنیم میشه علم و فن و ابزار غربی رو وارد جامعه کرد و فرهنگ سنتیمونم همونجور نگه داشت و دچار ازخودبیگانگی نشد.
ما باید علم خودمونو بهش برسیم و ابزارآلاتو با نگاه قدسی خودمون بسازیم. قطعن ابزاری که با نگاه شرقی ساخته میشه با طبیعتم سازگاره و اینجور بحران محیط زیست و معنویت به وجود نمیاره. علم شرقی هم اینجوریه که مبتنی بر عقل جزئی نگر استدلالی نیست. علم شرقی اینجوریه که آدم از طریق شهود و اشراق به منبع قدسی متصل میشه و حقیقتو کشف میکنه. این علم جنسش زمین تا آسمون فرق داره با علوم تجربی که مبتنی بر حواس پنجگانس و عقل جزئی نگر استدلالی.
علم شرقی مبتنی بر شهوده و عقل کل نگر. فیلم اما اینا رو نمیفهمه. کارگردان میخواد مام با سرعت همون راهی رو بریم که غربیا رفتن و ازشون عقب نیفتیم ولی واقعن اونا دارن کجا میرن؟ بقیشو دیگه گنون تو "بحران دنیای متجدد" خیلی خوب نشون داده و لازم نیست منم بگم دیگه. به نظر من مشکل ما تو ابزارآلاتمون نیست اینو قبلنم تو مثال منجنیق و ابراهیم گفتم که به نظرم مشکل ما اینه که شهودمونو از دست دادیم. اون فیض روح القدسمونو از دست دادیم. حالا ما بیشترمون شهود نداریم و غربیام ندارن. ما ابزار و عقل جزئی نگر نداریم و غربیا دارن پس یک ـ هیچ به نفع اونا!
درآخر اینکه من طرفدار یه کارگردان با نگاه مجیدمجیدی ام که بتونه بیاد تو دل شهرمدرن واسه ماها که مجبوریم تو این شلوغی و بی فرهنگی متروپلیس زندگی کنیم فیلم بسازه با نگاه سنتی. "یه حبه قند" اما برعکسه! رفته یزد و تو فضای سنتی با نگاه اصلاحگرانه و روشنفکرانه فیلم ساخته واسمون! نه اون محیط رویایی و سنتی دردسترس ماست و نه این نگاه مدرن و روشنفکرانه دوای دردمونه.
لینک نوشت: احتمالن در آینده های نه چندان دووووووووور شرایطم اینجوری میشه که مدام از طرفای طالقان! برم رودهن و برگردم مدام. اینجا واسه خوندن تو راه وقتی نشستم تو مترو مناسب باشه گمونم و اینام واسه فاصله طولانی بین کلاسا!
پیشنهاد خاصم رساله عقل سرخ سهروردیه به همه![]()
ادامه مطلب
یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1390
از این باد ار مدد خواهی / چراغ دل برافروزی

آمده نوروز در ایران زمین
خاک ما شد رشک فردوس برین
بوی نارنج و ترنج و عطر بید
می توان از تربت حافظ شنید
قاصدک آمد که مهمان آمده
بوی نرگس های ایران آمده
خاک من ای قبله گاه عاشقان
نوبهارانت همیشه جاودان
رودهایت پرخروش و بی قرار
کوه هایت سربلند و استوار
بندبند ما همه از خاک توست
تار و پود ما ز خاک پاک توست
خون پاک عاشقی در جان ماست
ریشه این عشق در ایران ماست
هموطن نوروز تو پیروز باد
ای وطن هر روز تو نوروز باد
شاعرشم نمیدونم که کیه. تو برنامه های نوروزی تلویزیون این دو تا رو هیچ رقمه از دست نمیدم: یکیش صحبتای استاد دینانیه که شبکه چهار ساعت پنج و رب میزارتش. ایشون یکی از اون چند نفریه که کاش شاگردشون میشدم تو این دنیا. دومیشم که کلاه قرمزیه! شبکه دو ساعت هشت. سال خوبی داشته باشید.
پینوشت: چهره سال نود از نظر من کاپیتان شهبازیه. این بنده خدا تونست هواپیما رو بدون چرخ فرود بیاره و جون ملتو نجات بده. اینم لینک فیلم فرودش اونم از توی کابین!
شنبه سیزدهم اسفند 1390
واااااي اسكار گرفتيم واااااااااي باورم نميشه واي دنيا منم ايرانيم ايراان ايرااااااااااان!
+ امرو از کرج برمیگشتیم تو راه رفتیم سر لوکیشن فیلم حضرت محمد که مجید مجیدی میخواد بسازدش. لوکیشن اصلیش البته تو قمه که همه مکه رو با ابعاد واقعیش ساختن اونجا!!!! اینجام اما دکورای جالبی داشت! متاسفانه گوشیم از این سی هزارتومنیاس که نه دوربین داره نه صدا ضبط میکنه نه هیچی وگرنه که کلی سوژه بود اونجا! نمیدونم اونجا همه منو با کی اشتبا میگرفتن که تا میدیدنم زودی میومدن بهم کلی گزارش کار میدادن و درددل میکردن!!!! منم که خیلی با اعتماد به نفس به همشون رهنمود میدادم و از زحماتشون قدردانی میکردم!
یه دکور بزرگ ساخته بودن تمامن از سنگ بود و قرار بود کاخ باشه، واقن عظمتش آدمو میگرفت! توش که میموندی یه مدت یهو غرور میگرفتت و احساس قدرت میکردی! اونوقت درست پشتش دکور کوچه های کاهگلی رو ساخته بودن که فوری زمین تا آسمون حس آدم عوض میشد و رقت و لطافت پیدا میکرد!!!!! چند تا کنیسه هم ساخته بودن که هیچ حس خاصی بهم نداد اما توش کلی در ژستای مختلف ازم عکس گرفت پسر پسرعموی مادرم! خداییش تازه آدم اونجا میفهمه تاثیر محیط رو ي روحیه خودشو، اینکه یهو از وسط کاخ سنگی بری تو یه کوچه کاهگلی فوری حس آدمو عوض میکرد و این خیلی عجیب بود برام!
+ فیلم حضرت محمد از اون کارای پرخرجه اما بی نظمی و ایرانی بازی هم توش بیداد میکنه. مثلن این دیالوگ جلوی خودم اتفاق افتاد که یکی به اون یکی گفت خاکی که درست کردیم سفیده و ما خاک با رنگای مختلف میخوایم، میگفت این خاک واسه لوکیشن عسلویه خوبه اما خاک مکه باید تیره تر باشه و کلوتم رنگ خاکش فرق میکنه، بعد اون یکی گفت خب واسه مکه جای خاک پودر قهوه استفاده کنیم و جواب شنید باشه پس ۲۰ تن پودر قهوه باید بخری! بعد اون یکی گفت اووووووووه ۲۰ تن!!!! ولش بابا جاش همینا رو رنگ بزنیم روش و اون یکی گفت نه گرد و خاکش بپاشه رو صورت بازیگرا همش رنگ پس میده رو صورتشون و تازه بره تو ریه هاشون اذیت میکنه و آخرشم گفتن حالا بیخیال تا ببینیم بعدن چیکارش کنیم! همه چی همینجوری پیش میرفت اونجا!!!! چند نفر وای میسادن دور همی با هم چند تا پیشنهاد فضایی میدادن و حالا یه تصمیمی هم در لحظه میگرفتن! نه کارشناسی بود نه هیچی!
+ یکیشون از مسئول اونجا پرسید: "فیلا رو کی میارن ایران؟!!! اونم گفت فیل کجا بود بابا! میریم سریلانکا نه تا ده تا فیلو ازشون فیلم میگیریم بقیه رم با جلوه های ویژه زیادش ميكنيم. اون يكي:مگه نباید فیلا بیان مکه و جواب شنید نه بابا به مکه نمیرسن!" حالا خدا عالمه جای ابابیل میخوان از چهار تا دونه کلاغ فیلم بگیرن یا چی!
+ اما شاهکار مدیریتی اینجا بود که سرکارگر اونجا تعریف میکرد میگفت از سی روز کاری دوازده روزشو کار متوقف شده بوده به خاطر اینکه مسئولشون میخواسته یه جوشکار پیدا کنه که جای صدهزارتومن فقط هشتاد هزارتومن پول بگیره! میگفت دوازده روز همه بدون کار حقوق گرفتیم و کار خوابیده بود واسه بیست هزار تومن کمتر دادن به یه جوشکار! حقوق خودش روزی ۴۰۰ هزارتومنه و میگفت توروخدا نیگا کن چقد پول به همه ما بدون کار داده واسه بیست هزارتومن به قول خودشون صرفه جویی!!!!! تا خودم نمیشنیدم باورم نمیشد این حرفا رو! یا میگفت تو بیابون قرار بوده آب بریزن رو خاک و گل درست کنن اونوقت بهشون پیشنهاد دادم همینجا چاه بزنید اما قبول نکردن و سه هفته مدام هی تانکرا آب میاوردن اونجا و ببین بیت المال داره چه جوری حیف المیل میشه و از این حرفا.
+ از یه نفر حرف میزدن به اسم "استفان" که نمیدونم چی کارس اما انگار از خارج اومده محض کارشناسی و این حرفا. میگفتن انقد این بدبخت هرچی گفته هی بهش گفتیم "ایشالا" و کار خودمونو کردیم که بدبخت به ایشالا حساسیت پیدا کرده و هی را میره به همه میگه: Dont tell ishalla just do it
. به جان خودم سرکارگره عین همین جمله رو با لهجه کج و معوج خودش برام تعریف کرد و این جمله رو همشون یاد گرفته بودن و محض شوخی و مسخره به هم میگفتن و به ریش این یارو استفان میخندیدن!
خلاصه بساطی بود! دکوراش ولی خداییش تاثیرگزار دراومده بود و منو گرفت. نمیدونم آخرش چه جور فیلمی از آب دربیاد اما مطمئنم هرچی بشه حسابی رنگ و بوی ایران و ایرانی جماعتو به خودش میگیره این فیلم
خدا به این یارو استفانم صبر بده![]()
پینوشت: کتاب جدیدی نازل شده انگار!
+ اصلنم اسكار گرفتن جدايي رو تبريك نميگم. چون ازش خوشم نيومد. آره سناريوي هوشمندانه اي داشت و بازيا فوق العاده و طبيعي بود و كارگرداني عالي بود و....همه اينا رو قبول دارم ولي چيكار كنم خب دوسش ندارم! بعدشم اصلن از اون تيپ آدما نيستم كه تا جايي اسم ايرانو آوردن جوگير شم و احساس افتخار كنم و از اينجور اداها. بابا اون مجسمه اسكارو بزاريد پاي يكي از سرستوناي تخت جمشيد و به اين صحنه يكم نگاه كنيد بلكه ديگه انقده دهنبين نباشيد. اين ملت و اينقده احساس حقارت نوبره به خدا!
+ جدايي فيلم مهمي بود. از معدود فيلمايي كه قابل طرح و بحث و نقد و فكره. يادمه سه چهار تا پست نوشته بودم ازش! خيلي از روانشناسا و جامعه شناسا اينو موضوع تحقيقشون كردن كه اون ايرانيايي كه جدايي رو ديدن چه جوري به دنيا نگاه ميكنن و اين ايرانيايي كه اخراجيا ۳ رو ديدن چه جوري. اين تحقيقا از پايه و اساس اشتباهه به نظرم. چون ما تا قبل اينكه يه فيلمو ببينيم كه نميدونيم چي قراره ببينيم كه! مگه ميشه هركي بليت فيلمي رو ميگيره رو موافق اون فيلم فرض كرد؟! اين تحقيقا وقتي درست بود كه ميومدن از كسايي كه فيلمو ديدن نظرخواهي ميكردن كه اصلن باهاش موافقيد و بعد موافقا و مخالفاي اين دو تا فيلما رو بررسي ميكردن چه جور شخصييتي دارن يا هرچي. نه اينكه صرف بليت گرفتن و ديدن فيلمو از اول پيشفرض بگيرن كه يعني طرف موافق اون فيلمه! من يادمه بعد انتخابات يه كارگرداني اومد راجع به اعتراضات فيلم بسازه و گرفتنش. بعدش فرهادي ابراز اميدواري كرد كه اين بابا بتونه آزادانه فيلم بسازه و فيلم خودش توقيف و دوباره آزاد شد. تو اون فضا اتفاقن فيلمش همزمان اكران شد با فيلم دهنمكي و مردم جنگ و دعواشونو كشوندن توي سينما كه هركي با ماس اينو ببينه يا اونو ببينه. كسي اصلن به اين فكر نميكرد كه فيلم داره چي چي ميگه يا باهاش موافقه يا نه كه! اونوقت حالا محققامون اومدن اون مردمو اينجوري درنظر گرفتن كه انگار با حرفاي فيلم موافقن حتمن. خب اين پيشفرض اشتباهيه!
+ اين موضوع خيلي جاي كار داره عوضش: يادمه اعصاب خرد كن ترين صحنه جدايي واسه من همون سكانسي بود كه دختره با كپسول اكسيژن پيرمرده ورميرفت. هم نگران شده بودم و هم اعصابم خرد شد خلاصه سكانس رواعصابي بود. بعدن كه وبلاگا رو ميخوندم ديدم يه بنده خدايي همون سكانسو آورده و نوشته كه چقد خنديده و بامزه بوده و...
. اين گذشت تا الان همشهري جوان يه گزارش آورده از يه بابايي كه توي كانادا اين فيلمو تو سينما ديده و واكنش خارجيا رو به اين فيلم تو صحنه هاي مختلفش آورده. خيلي جالبه طرف همين سكانسو نوشته ميگه مردم خيلي شديد قهقهه ميزدن و لذت ميبردن از اين صحنه! خود اون بابام مثل من اعصابش خرد بوده و كلي هم تعجب كرده! اين واقعن جاي تحقيق داره كه چه جور ممكنه يه صحنه ي مشترك اعصاب بعضيا رو به هم بريزه و اوناي ديگرو انقده خوشحال كنه! اين ميشه يه موضوع خوب واسه تحقيق.
+ يادتونه گفته بودم سال ديگه چه فيلمايي رو ميبينم؟ پشيمون شدم. نميبينمشون. ولي يه فيلمي تو سينما آزادي گزاشتن به اسم "چيزهايي هست كه نميداني". حتمن حتمن ميخوام برم ببينمش همين هفته.
+ بچه ها اينجا يه صحبتايي رو گزاشتم راجع به ملاكاي ازدواج و رابطه با جنس مخالف و اين حرفا. حتمن بگوشينش به هرحال دير يا زود به كارتون مياد. مجالي باشه بعدن ميام چند تا حاشيه تپل واسش مينويسم الان حوصله ندارم.
یکشنبه سی ام بهمن 1390
هاله
محمدرضا پهلوی در مصاحبه با اوریانا فالاچی
من اصولن تمام اهل سیاست و قدرتو که مدعی اینجور مسائل باشنو بهشون بدبینم. عجالتا این چند تا معیار واسه منی که کورباطنم و نمیتونم با یه نگاه "آن" رو تشخیص بدم شاید بتونه تا حدی راهگشا باشه تحت شرایطی گمونم ایشالا.
۱ـ کیش شخصییت: "...و کسی جز من نمیبایستی او را ببیند. زیرا...آه می ترسم که منظورم را درک نکنید." تو عرفان تقلبی همیشه به "منییت" فرد پروبال داده میشه. تو برگزیده ای٬ تو با بقیه خیلی فرق داری و خاصی٬ تو قراره کار مهم و به خصوصی رو انجام بدی که جز تو از عهده هیچکس دیگه برنمیاد و فقط تویی که لیاقتشو داری٬ تو تو و فقط تو! این صدای شیطونه. عرفان حقیقی راهو واسه همه باز گزاشته: عاشق که شد که یار به حالش نظر نکرد؟ / ای خواجه درد نیست وگرنه طبیب هست.
نکته: ظاهرن سنتگراها هم برخلاف نگارنده معتقدن که هرکسی نمیتونه وارد اونجور عوالم و بحثا بشه و فقط افراد خاصی هستن که از این موهبت خدادادی برخوردارن. اما سنتگراها واسه اینجور افراد خاص٬ مطلقن هیچگونه برتری نسبت به دیگران قائل نیستن. میگن طرف این موهبتو داره پس مسئولیتشم بیشتره اما هیچ مزییتی نسبت به دیگران نداره. اما عرفانای دروغی امتیاز واسه طرف قائل میشن و هی به غرورش پروبال میدن.
۲ـ رویکرد مدرن یا ایدئولوژیک به دین و عرفان: قبلنم گفته بودم عرفان مدرن تقلبیه. چون مدرنیسم از شیطان میاد. چون انسان رو مرکز قرار میده و نه خدا رو. و اصل قرار دادن هرچیزی جز خدا اصل قرار دادن شیطانه.
ایدئولوژی هم از شیطانه. یه مشت اطلاعات برخاسته از عقل جزئی نگر و جدا شده از وحی. خاستگاه دین و عرفان باید امرقدسی باشه و نه هیچ چیز دیگه. ایدئولوژی اما از مظاهر مدرنیسمه. خدا رو گزاشتن کنار و به عقل جزئی نگر انسانی تکیه و استناد میکنن. اینو یقین دارم که میگم: هر ایسمی دروغه. فرقی هم نداره مارکسیسم باشه یا اگزیستانسیالیسم یا لیبرالیسم یا چی یا چی.
اتفاق خطرناکی که افتاده اینه که کسی یا عده ای بیان و بخوان دینو از عرفانش خالی کنن و اونو با ایدئولوژی پر کنن. این فاجعس! ایدئولوژی دینی از ایدئولوژیهای دیگه خطرناکتر و فاجعه بارتر و گمراه کننده تره. چون همون مدرنیسمه منتها با ظاهر فریبنده و دینی. محتواش شیطانیه اما ظاهر خدایی داره. توی دینو از عرفان و نور خالی کرده و خودش نشسته جاش اما پوسته و ظاهر و احکام دینو حفظ کرده تا هم باهاش مردمو به خودش دعوت کنه و هم از این احکام و ظواهر٬ مثل چماق بر علیه مخالفاش استفاده کنه. مثلن پست قبلیمو نیگا چقده قشنگه! عرفان یهودیه. اما عده ای اومدن یهودیت به اون قشنگی رو از عرفانش خالی کردن و فقط پوسته و ظاهرشو نگه داشتن. از عرفان خالی کردنش و به جاش از ایدئولوژی پرکردنش. حاصل شد صهیونیسم! بیچاره اون مردمی که فریب ظاهر شریعتمدار صهیونیسمو بخورن و اونو با یهودیت اشتباه بگیرن و اسیر ایدئولوژی درونش بشن. نوری نیست٬ عرفانی نیست٬ درونش ایدئولوژیه و بیرونش احکامیه که دیگه بدون عرفان نمیتونه آدمو به خدا برسونه و کاربردش فقط شده عوام فریبی و البته پتکی که باهاش بکوبن تو سر مخالفاشون.
تو اسلامم شریعتی این اشتباهو انجام داد. دینو از عرفان خالی کرد و جاشو با ایدئولوژی پر کرد. مارکسیسم اسلامی! این همونقدر اسلامه که صهیونیسم یهودیته. فقط شریعتی نبوده ها! مثلن بازرگان همش میخواست اسلامو با علم مدرن مخلوط کنه و سازگار نشون بده. استاد مطهری اومد نشون بده که لیبرالیسم با اسلام سازگاره (تو چاپای قدیم کتاباش همش صحبت از سازگاری اسلام با لیبرالیسمه اما تو چاپای بعدیش هرجا لیبرالیسم و این حرفا بود حذف شده.) تقصیر نداشتنا٬ فضای اون سالا اینجوری بوده که از اونطرف دانشگاها گرایش به مارکسیسم داشتن و طرفدار ایدئولوژی بودن و نه دین. از این طرف مذهبیام چندان اهل عرفان نبودن و رو پوسته ی دین گیر کرده بودن و بدتر اینکه خیلی خرافاتی بودن. تو این فضا این بندگان خدا اومدن یه اسلامی معرفی کنن که خرافاتی نباشه و چیزای خوب ایدئولوژی رو هم داشته باشه تا هم مذهبیا از اون رخوت و جمود دربیان و هم دانشگاهیا از اسلامی که عقل پسند و علمی شده خوششون بیاد. میخوام بگم آدمای خوش نیتی بودن اما راهو اشتباه رفتن. مساله اینه که مدرنیسم و ایدئولوژی های مدرن اساسن شیطانیه و بخش خوب نداره. این یه بحث مفصل میخواد که ایشالا بعدن به مرور باید بیام و بگم دلایلمو واسه این ادعام. اما فعلن حرفم اینه که راه درست این بود که اونا بتونن از پوسته دین فراتر برن و به عرفانش برسن اما عرفانو نادیده گرفتن و دوای دردشونو تو ایدئولوژی دیدن. البته اگه شمام جزو اون افرادی هستید که کویریات شریعتی رو متن مقدس و عرفانی میدونه که اصلن دیگه باهاتون حرفی ندارم. کسی که نتونه فرق بین یه متن رمانتیکو با یه متن عرفانی تشخیص بده بهتره اول بره یه مدت تزکیه کنه و ذکر بگه و بعد که یه نوری تو قلبش پیدا شد بیاد دنبال اینجور حرفا. مخاطب این جمله خودم بودم البته (آیکن خوددرگیری مزمن)
آها بزار اینم بگم سروش چون انقدر عمر کرد که اوضاع حکومت بعد انقلابو شاید فروپاشی شوروی و بی اعتباری ایدئولوژی رو ببینه خودشو یواش یواش از رو شاخه ایدئولوژی بلند کرد رفت یه جا دیگه بشینه و سعی کرد حرفاشو دیگه سوار عرفان کنه و نه ایدئولوژی. این بابا کارش خطرناکتره اما هم خودشو هم پسرش از "عرفان مدرن" حرف میزنن و اگه مدرنیسمو بزنیم این بابام میفته. عرفان مدرن جعلیه همونطور که دین ایدئولوژیک جعلیه حالا اگه مجالی بود به مرور از همشون حرف میزنیم.
۳ـ حرام خدا هیچوقت حلال نمیشه: خیلی مد شده هم توی غرب و هم اینجا که مردم میخوان بیخیال احکام و پوسته ی دین بشن و عرفان داشته باشن اما پابند احکام مذهبی نباشن. این سرابه. بوالهوسیه. فرق عرفان واقعی با عرفانای تقلبی اینه که نمیشه بدون شریعت باشه. مولانا تو مقدمه دفتر پنجم مثنوی واسه نشون دادن رابطه بین طریقت و شریعت یه مثالی شبیه این زده که باهاش هم پوز این مثلن عارفای ولنگارو میزنه و هم پوز خشکه مقدسا رو. میگه: شریعت مثل شمعی میمونه که راهو نشون میده. بدون شمع راه معلوم نمیشه. وقتی راه افتادی٬ اون رفتنت طریقته. وقتی هم به مقصد رسیدی اون حقیقته. پس عرفان بدون شریعت مثل اینه که بخوایم بدون شمع و توی تاریکی راه بریم. البته شمع و شریعت خالی هم به کارمون نمیادا چون بالاخره باید راه افتاد و شمع داشتن و نرفتنم آدمو به مقصد و حقیقت نمیرسونه!
پس اگه شاه مشروبم میخورده و شریعتو زیرپا میزاشته پس نمیتونسته تو مسیر رسیدن به حقیقت باشه. یا اگه محمود دروغم میگه پس نمیتونه با انسان کامل درتماس باشه.
پینوشت بیربط: به یه بار خوندنش می ارزه.
سه شنبه هجدهم بهمن 1390
نكته اي از تورات
در Malachi آیه 3:3 آمده است:
"او در جایگاه پالاینده و خالص کننده نقره خواهد نشست"
این آیه برخی از خانمهای کلاس روخواني از كتاب مقدس را دچار سردرگمی کرد. آنها نمیدانستند که این عبارت در مورد ویژگی و ماهیت خداوند چه مفهومی میتواند داشته باشد. از این رو یکی از خانمها پیشنهاد داد فرایند تصفیه و پالایش نقره را بررسی کند و نتیجه را در جلسه بعدی به اطلاع سایرین برساند.
همان هفته با یک نقرهکار تماس گرفت و قرار شد او را درمحل کارش ملاقات کند تا نحوه کار او را از نزدیک ببیند. او در مورد علت علاقه خود، گذشته از کنجکاوی در زمینه پالایش نقره چیزی نگفت.
وقتی طرز کار نقره کار را تماشا میکرد، دید که او قطعهای نقره را روی آتش گرفت و گذاشت کاملاً داغ شود. او توضیح داد که برای پالایش نقره لازم است آن را در وسط شعله، جایی که داغتر از همه جاست نگهداشت تا همه ناخالصیهای آن سوخته و از بین برود.
زن اندیشید ما نیز در چنین نقطه داغی نگه داشته میشویم. بعد دوباره به این آیه که میگفت: «او در جایگاه پالاینده و خالص کننده نقره خواهد نشست» فکر کرد. از نقرهکار پرسیدآیا واقعاً در تمام مدتی که نقره در حال خلوص یافتن است، او باید آنجا جلوی آتش بنشیند؟
مرد جواب داد بله، نه تنها باید آنجا بنشیند و قطعه نقره را نگهدارد بلکه باید چشمانش را نیز تمام مدت به آن بدوزد. اگر در تمام آن مدت، لحظهای نقره را رها کند، خراب خواهد شد.
زن لحظهای سکوت کرد. بعد پرسید: «از کجا میفهمی نقره کاملاً خالص شده است؟» مرد خندید و گفت: «خوب، خیلی راحت است. هر وقت تصویر خودم را در آن ببینم.»
اگر امروز داغی آتش را احساس میکنی، به یاد داشته باش که خداوند چشم به تو دوخته و همچنان به تو خواهد نگریست تا تصویر خود را در تو ببیند.
پنجشنبه سیزدهم بهمن 1390
الکی
آلبوم جدید محسن نامجو رو میتونید از اینجا دانلود کنید. خوب بود خوشم اومد. قبلنا طرفدارش بودم ولی حالا دیگه نه. عوض شدم. نامجو هروقت سعی نمیکنه هی خلاقیت به خرج بده و به زور موسیقی سنتی ما رو با جز! یکی کنه خوبه. ولی کارای خلاقانش فقط واسه خندوندن ملت مناسبه و خودشم اینو میدونه گمونم. آدم باهوشیه اما مدرنه و همین موسیقیشو بی نور کرده. اما به هرحال موسیقیش قابل تامله و قابل بحث. و مگه چند تا دونه خواننده اینجوری داریم تو این مملکت؟ شاید شما هم بعد شنیدن بعضی کاراش از خودتون پرسیده باشید این پسره حرف حسابش چیه اصلن؟ چرا همچین میکنه و اینجوری میخونه؟ خیلیا همینو از خودشون میپرسن اما جوابشو پیدا نمیکنن و نمیدونن بالاخره باید با موسیقی نامجو چیکار کرد؟ طرفدارش بشیم یا باهاش مخالفت کنیم یا نادیده بگیریمش یا چی؟ من که گوش میدم و از بعضیاشونم لذت میبرم. اما اگه نظرمو درمورد موسیقی نامجو بخواید به نظرم جواب همه سوالا تو این آهنگشه. حتمن بگوشینش به یه بار گوش دادن می ارزه واقن.
هر موسیقی یه نگاهی پشتشه. موسیقی سنتی ما مثلن با موسیقی پاپ خیلی فرق داره. موسیقی سنتی خواننده یا نوازنده رو میبره تو خودش و خواننده یا نوازنده از "آن" درونش الهام میگیره و انرژی و انگیزه. موسیقی پاپ اما مال فرهنگ غربه و همونطور که از اسمش (پاپیولار) معلومه تو این موسیقی خواننده یا نوازنده از مردم الهام و انگیزه میگیره نه از آنش. تو پاپ لباس و افه و اداهاتو هرچیزی که مربوط به بیرون و در ارتباط با مخاطب باشه مهمه اما تو سنتی همه بی "من" میشن و تو درونشون به "آن" میرسن.
یا مثلن اگه پاپ از لیبرالیسم میاد اما راک از اگزیستانسیالیسم میاد به نظرم. تو راک پوچی و بی هدفیه که فریاد زده میشه. پدر راک نیچس و هرکی میخواد راکو بشناسه باید مفهوم مرگ خدا و ابرمرد نیچه رو بشناسه. حالا به نظرتون میشه موسیقی سنتی رو با موسیقی غربی به وحدت رسوند؟
ایده اتحاد غرب و شرق به این صورت که غربیا چندقدم بیان سمت شرقیا و شرقیام چند قدم برن سمت غربیا تا باهم تو یه نقطه یکی بشن مال اسکندره. اون نمیخواست شرقو نابود کنه بلکه میخواست آدمی بسازه که هم شرقی باشه و هم غربی. واسه همینم به سربازاش دستور داده بود هرکدوم به چندین زن ایرانی تجاوز کنن تا نسلی به وجود بیاد که غربی ـ شرقی باشن. همینکارم کردن! ولی نشد که نشد. ممکنه آدمای شرقی بخوان غربی بشن یا غربیا شرقی بشن اما نمیشه هم غربی بود و هم شرقی. نمیشه هم مبنای زندگیت خدا باشه هم غیرخدا! خب تو موسیقی هم همینطوره به نظرم. نامجو میخواد با تغییر فلان دستگاه موسیقی سنتی به جز برسه! گیرم که شعر سنتی رو با آهنگ شبه سنتی ـ جز بخونه ولی این چیه واقعن؟ اینکه سنتی نیست! سنت باید آن داشته باشه و نامجو "آن" نداره. نامجو مدرنه. از یه طرف میخواد موسیقی سنتی رو با غربی یکی کنه که نشدنیه چون مبنای این دو نوع موسیقی باهم یکی نمیشه. موسیقی که فقط دستگاهش نیست "آنشم" هست. از اونطرف خودش مدرنه از نوع پوچگراش. یکی از قماش هدایت و حسین پناهی. یکی میگفت نامجو موسیقیش شبیه شعرای خیامه! قیاس مع الفارق. خیام اگه به همه چی شک داشت و به خدا و خلق و همه تیکه مینداخت اما عوضش میگفت دمو غنیمت بدونید و ازش لذت ببرید. امثال نامجو و حسین پناهی اما نمیتونن از دم لذت ببرن. نامجو یه پوچگراس که میخواد به خیالش موسیقی سنتی و غربی رو یکی کنه. همین.
هروقت غربیا و شرقیا جفتشون بی "من" بشن میتونن تو "آن" به وحدت برسن. اما غرب "آنشو" از دست داده! چرا ما باید بریم سمت غربیا؟! همه باید بریم سمت آن! همین.
پینوشت: سهراب میگفت: لاغری بد دردیه. آدمو مجبور میکنه زیر دوش دنبال آب بگرده!![]()
پنجشنبه ششم بهمن 1390
مکاشفات!
+ من یه پنگوئن احمقم که هوای سیمرغ از سرش بیرون نمیره دیگه![]()
![]()
من اصلن سنتگرا نیستم چون اشراق ندارم. مثل پرنده ای که پرواز نمیدونه. من فقط طرفدار سنتگراهام و میخوام بتونم از اونا بشم همین.
+ میگن گلی جون حرکت جدید زده انگار!
یه فیلم کوتاهه به اسم مکاشفات! تو این فیلم هرکی چند ثانیه میاد جلو دوربین یه چی تو این مایه ها میگه که من میتونم تغییر عمیقی تو زندگیم ایجاد کنم و این فقط خودمم که معنای این تغییرو میفهمم. حین گفتن این جملاتم یه کاری میکنه و نوبت به گلشیفته که رسیده کلن خودشو از شر مفهومی به اسم لباس خلاص کرده اساسن
مکاشفه ی دنیای مدرن همینه دیگه خب. دنیایی که سطحیه و عمق نداره مکاشفاتشم میشه همین لخت شدن! البته واسه خود غربیا دیگه اینا مکاشفه به حساب نمیاد و عادی شده واسشون. فیلمای عارفانشون ماتریکسه و اینسپشن. یعنی سکند لایف و روانشناسی. تو آینده که بحث سکند لایف و زندگی مجازی پیشرفت کرد خب همون میشه مکاشفاتشون. یا همینطور بحث ضمیرناخودآگاه. عمق این دنیا همینه. یه مشت توهم فانی.
+ یه کتاب خیلی قطورو بالاخره خوندم که نویسندش معتقده دین ادامه ی جادوئه و علم هم ادامه ی دینه. میگه اول جادو بوده و بعد که عقل بشر بیشتر میشه دینو جایگزین جادو میکنه و سرانجام عقلش بازم بیشتر میشه و علمو جایگزین دین میکنه. نهصد صفحم شواهد و مثال آورده بود واسه این حرفش اما حتا خود نویسندم تو همین کتاب معترفه که دین و جادو با هم نمیسازن چون جادو یعنی به سلطه درآوردن خدایان و دین یعنی راضی کردن و سازش کردن با خدایان. فقط این حرفش درسته. دین اساسن متضاد جادوئه و طبیعتن نمیتونه صورت تکامل یافته جادو باشه!!!! همونطور که علم جدید (همینچیزی که نویسنده بهش میگه علم) ذاتن با دین نمیسازه و از جنس متضادیه و نمیتونه صورت تکامل یافته دین باشه! اصلن نمیفهمم چرا نویسنده انقد خنگ بوده که خواسته به زور اینا رو به صورت سیر تکاملی هم دیگه نشون بده! علم و جادو به هم میان اما دین این وسط یه وصله ناجوره خیلی. به مام تو مدرسه میگفتن اسلام آخرین دینه چون دوره وحی تموم شده چون بشر عقلش رشد کرده و دیگه نیازی به وحی نداره. قطعن اسلام آخرین دین راست آیینه و قطعن دوره وحی تموم شده اما نه چون عقل بشر کامل شده آخه اینا چه ربطی به هم داره اصلن؟!!! این حرف یعنی قبول کردن اینکه عقل و وحی از یه جنسن و عقل جایگزین وحیه و این درست نیست. عقل استدلالی اساسن از جنس دیگه اییه و نمیتونه جانشین وحی باشه. درستش این بود اگه بهمون میگفتن اسلام آخرین دینه چون منشا یه دین یه وحی الهیه و دوره چنین وحی هایی در "دور" کنونی مدتها پیش سپری شده. بعدشم باید واسمون درمورد دور و دوره حرف میزدن. اما بیخودی پای عقلو کشیدن وسط. واقعیت اینه که تاریخ از "دور" های مختلفی تشکیل شده که هر دور (manvantara) خودش از چهار دوره تشکیل شده (بهشون دوره های طلا و نقره و برنز و آهنم میگفتن انگار). هرچی از دوره طلایی دور میشیم حقیقت پوشیده تر و دیریابتر میشه تا اینکه تو دوره آهن اساسن حقیقت تبدیل شده به عالم غیب! پشت نمادها قایم شده و دیگه پیدا کردنش کار هرکسی نیست. ما تو این دوره ایم و تو این دوره دیگه امکان وحی وجود نداره پس امکان اومدن دین جدید هم وجود نداره. پس نیومدن وحی هیچ ربطی به رشد عقلانی! ما نداره. کدوم رشد؟! علم مطلقن ادامه ی دین نیست.
+ آکادمی موسیقی گوگوشو دیدم. بین این ده نفر شخصییتم میشه گفت یه چیزیه بین آرمین و شهرزاد! تو وب اما نمیدونم چرا شبیه خود هومن خلعتبری میشم و از شخصییت دنیای واقعیم دور میشم! از حذف شدن جفتشون خوشحال شدم. حیف اینا بود که تو این آکادمی تغییر کنن و بشن یکی مثل اونای دیگه به نظرم. این آرمینم کلن رو اعصابم بود. میگفت روحیه عرفانی داره اونوقت الکلم خورد و .... حس میکردم میخواد همرنگ و سازگار با بقیه خودشو نشون بده و این ناراحتم میکرد. عارف مطلقن باید پابند احکام شریعت باشه. یه سنتگرای بزرگ مثال جالبی زده: میگه دگم ها و احکام شریعت مثل کلید میمونه. نباید انداختش دور. نباید شکلشو تغییر داد. نباید باهاش درو قفل کرد. باید باهاش درو باز کرد! مثال خیلی محشریه. اغلب مردم این کلیدو میندازن دور. اصلاحگرای دینی میخوان شکل کلیدو عوض کنن غافل از اینکه این کلید فقط و فقط با همین شکلشه که میتونه درو وا کنه! خشک مقدسام (مذهبیای بدون عرفان) به جای اینکه با کلید درو واکنن باهاش درو قفل میکنن و اصلن وارد وادی عرفان نمیشن! از کلید باید درست استفاده کرد. آرمین شکل کلیدو تغییر داد و اینجوری به هیچ جا نمیرسه.
+ آها یه چیزی هم میخواستم در مورد غرب و شرق بگم. وقتی میگم غرب یا شرق منظورم منطقه جغرافیایی نیستا! غرب یعنی دنیای مادی و شرق یعنی دنیای سنتی (سنتم یعنی وصل بودن به خدا. منظورم از سنت آداب کهنه و غیرخدایی نیست اصلن). چین مثلن غربیه. چون کومونیسته و کومونیسمم یه ایدئولوژیه (یه نگرش برخاسته از یه مشت اطلاعات غیرالهی برخاسته از عقل استدلالی). پس چینم غربیه اما تو چینم مثلن ممکنه کسایی پیدا بشن که پیرو سنت باشن و شرقی باشن.
پینوشت: امسال واسه سه تا فیلم رفتم سینما. وجه مشترکشون به نظرم این بود که هر سه تاشون به سبک رونالدینیو اونورو نیگا میکردن و به اینور پاس میدادن!
"جدایی سمین و نادر" وانمود میکرد بیطرفه اما نبود. منم از همینش بدم اومد. اصلن ایراد نداره فرهادی عقایدش با من یکی نباشه اما چرا کسی که داره مثلن علیه دروغ فیلم میسازه اونوقت خودش دروغکی ژست بیطرفی گرفته؟! "ورود آقایان ممنوع" وانمود میکرد داره فمینیسمو میزنه اما در اصل میخواست خشک مقدسا رو بزنه. اعتراف میکنم کلی تو سالن خندوندم هرچند خیلی گروه خونم بهش نمیخورد. اما "یه حبه قند" از همه بدتر بود و باعث شد برخلاف اون دوتای دیگه اینبار شمشیرمو از رو واسش ببندم!
جدایی وانمود میکرد بیطرفه اما نبود. ورود آقایان وانمود میکرد داره اونورو میزنه اما یه جای دیگه رو میزد. اما "یه حبه قند" وانمود میکرد داره دفاع میکنه اما ضربه میزد. مثل اسب تروا یا بهتره بگم مثل آقا گرگه تو "بزبز قندی" که دستاشو با آرد سفید کرده بود تا بگه من مادرتونم بع بع
! بعدن ازش مینویسم ایشالا.
اما سال دیگه عمری باشه دو بار میرم سینما: یه بار واسه "بوسه از روی ماه". و یه بارم واسه فیلم رضا عطاران که تا حالا سه چهار دفه اسمشو عوض کرده و آخرشم نفهمیدم بالاخره اسمش چیه! گریم عبدی رو دیدید؟ محشره!![]()
تبریک ویژه: دختر کویر تولدت مبارک
! جای تو بودم روز تولدم همه رو با خودم میبردم اینجا محض آتش افروزی![]()
![]()
چهارشنبه بیست و یکم دی 1390
لیک چشم و گوش را آن نور نیست
تو "دزدای دریای کارائیب ۴" یه صحنه باحالی هست: کشتی انگلیسا (بخونید پروتستانا) داره میره چشمه آب حیاتو پیدا کنه که یهو سر و کله کشتیای اسپانیا (بخونید کاتولیکا) پیدا میشه که اونام دنبال چشمه هستن. انگلیسا هول میشن سریع تو کشتی آماده باش میدن و آماده تیراندازی و درگیری با رقبای اسپانیاییشون میشن که در عین تعجب میبینن اسپانیاییا کاملن بی توجه به اونا از کنارشون رد میشن و به راهشون دنبال پیدا کردن چشمه ادامه میدن. ناخدای انگلیسی داره با دوربین ناخدای اسپانیا رو نیگا میکنه و می بینه طرف حتا حاظر نیست روشو برگردونه و انگلیسا رو نگاه کنه! همینطور مستقیم میرن سمت چشمه و وقتشونو حتا با نگاه کردن به انگلیسام تلف نمی کنن چه برسه به جنگ و درگیری باهاشون!
عارفام به نسبت مردم دیگه همینجوریه رفتارشون. خودشونو معطل و مشغول هیچ مساله فانی نمیکنن. آی بدو بیا ببین شو ی مبتذل دایی و مایلی کلنگ به کجاها کشیده و چمیدونم دلار دوباره رفت رو هفتصد تا یا اومد پایین یا جاسبی چی به سر میزش اومد و بالاخره خانه سینما منحل شد یا نه و... بابا بیخیال! دنیا پره از این پروژه های سرگرم سازی واسه عوام الناس. هدف داشته باشید و معطل هیچ مبتذلی نشید.
این توجه افراطی به محیط و دنیای پیرامون مال بعد رنسانسه. صرفنظر از رسانه ها یه سری ایدئولوژی اومد مثل مارکسیسم که میگفت عقاید و مرام هرکس برگرفته از از محیط جغرافیایی و طبقه اجتماعی و مسائل اقتصادیشه و از اینجور حرفا. روانشناسی فرویدم اومد گفت رفتارمون برگرفته از جبر جنسی و برخورداییه که تو کودکی باهامون شده و از اونجور حرفا. خلاصه یه فضایی درست کردن که انگار همه باورا و شخصییت ما تحت تاثیر جبرای مختلف مثل جبر جغرافیایی و طبقاتی و تجربه های دوران کودکیمونه و مسائلی شبیه این. همینم باعث شد که بیان واسه شناخت هرکس محیط و طبقه و زندگینامشو بررسی کنن و خودشم که کاره ای نیست لابد! یه موجود اسیر و مجبور که هرچی داره تحت تاثیر همین شرایط پیرامونیشه. (میخواستم جبر جغرافیایی رو بزارم نه کدش پیدا شد نه لینک دانلودش!) بعدش از دل همین جبرگرایی یه جور نسبی گرایی دراومد. میگن خب مثلا شما تو غرب بودی و امکانات داشتی و چمیدونم بابات پروفسوره پس عقایدت شد اونجوری و رفتارتم اونجوریه و خودتم آدم حسابی شدی. ولی اگه مثلن تو ایران بودی و هی میزدن تو سرت و باباتم معتاد بود پس چاره ای نداشتی جز اینکه عقایدت اینجوری بشه و شخصییتتم اینجوری و خودتم همین بیچاره ای که هستی باشی. اصلن دیگه کار به جایی کشیده که کاری به درست یا غلط بودن یه عقیده ندارن بلکه فقط میان فقط بررسی میکنن که اون عقیده حاصل کدوم پس زمینه های اقتصادی و اجتماعیه! بشر کاملن به عنوان یه موجود مجبور و تابع محیط پذیرفته شده دیگه (اصلن مگه جدایی سیمین از نادر همینو نمیگه؟) پس گفتن بشر تابع محیطشه پس توجه به محیط زیاد شد. درست برعکس نگاه سنتگرایانه که مثلن تو اوپانیشادها یه چی شبیه این هست: "اون بیرون هیچ چیزی ارزش اینو نداره که با چشمای کاملن باز بهش نیگا کنی. به درون بیا اینجا هرچی بخوای می یابی".
مام نمیگیم محیط پیرامون روی عقاید و شخصییتمون تاثیر نداره ولی سوال اینجاست که آیا همه ی اونچیزی که ما هستیم همینه؟ آیا بشر فقط همینیه که علوم غربی میگه؟ فقط همینیه که با حواس ۵گانه قابل تجربس؟ اگر بگیم آره اونوقت دیگه نمیتونیم از اون همه جبر و افسردگی آزادش کنیم. اگه میخواد از جبر جغرافیایی و اقتصادی و طبقاتی و چمیدونم هر جبر دیگه ای خلاص بشه باید بیشتر از اینی باشه که غرب معرفی میکندش. این انسان کاملترو اتفاقن سنتگراها معرفی میکنن و نه انسانگراها! یه جور "خود مطلق درونی" یا به قول بروبچس: "inner self". با این میشه جبرو شکست. بشر سنتگراها یه بخش بیرونی هم داره که بهش میگن: "egoic self" که این همون بشر مدرنا و اومانیستام هست. همون لنگ درهوای سیگار و چایی
. منتها سنتگراها علاوه بر این بخش بیرونی اون بخش درونی یا همون "inner self" رو هم دارن که بشر مدرن نداره. یا داره و زنده به گورش کرده. سرمایه گزاری کردن رو همین بخش درونیه که منجر به رهایی میشه. رهایی واقعی نه شعار و ادا اطوار. رهایی از جبر. رهایی از محدودیت نمودار مکان _ زمان. پرواز واقعی خلاصه. همون چیزی که بشر جدایی سیمین از نادر نداردش. کلید رهاییش از جبرو تو خودش گم کرده و اصلن باورشم نمیشه همچین چیزایی باشه که حالا بخواد بگرده دنبالش یا نه.
فرق دیگشون اینه که سنتگراها میگن فقط اون بخش مطلق درونی میتونه به حقیقت دسترسی پیدا کنه. اون بخش بیرونی نمیتونه. بخش بیرونی یا همون egoic self یا همون من فردی مربوط به ساحت "مایا"س. یعنی ساحت ناپایداری و بی ثباتی. پس هر اندیشه و هنری هم که خاستگاهش از بخش بیرونی باشه باطله و موندگار نیست. مدرنا مثلن میشینن 6 ساعت فکر میکنن و یه نظریه میسازن و همون میشه عقیدشون. این از بخش بیرونی و مایا میاد که باطله. نگاه کنید هی دم به دم یه فیلسوفی یه مکتب میساخت و چند دهه بعدش یکی دیگه میومد نقضشو میساخت و آخرشم هیچی به هیچی. نه نوری و نه حقیقتی. همش پوچی و سردرگمی و تهوع. (البته تو ایران معاصر به جای اینکه مکتبای سرکاری تولید بشه هی دینا و فرقه های سرکاری تولید میشه مثل بابیت و بهاییت و حالا هاله
! و....)
سنتگراها اما میگن حقیقت جنبه غیر شخصی داره و مستقل از وجود بشر وجود داره. بشر میتونه با بخش درونیش به حقیقت وصل بشه و اونو منتقل کنه به دنیای فانی. پس حقیقت اختراع نمیشه. فهمیده میشه. بشر سنتگرا نمیشینه دودوتا چهار تا کنه تا به حقیقت برسه. بلکه حقیقت درش جریان پیدا میکنه. اصلن از خودش کنده میشه میره وصل میشه به حقیقت! حقیقتی که همه جا و همه وقت یکیه و فقط به شیوه های مختلفی بیان میشه. تو رابطه ی انسان سنتگرا با حقیقت هیچگونه "فردگرایی روشنفکرانه" ای وجود نداره.
ادامه مطلب
شنبه هفدهم دی 1390
انجمن نور
رفتم خیابون شهید آراکلیان پلاک ۴. معماریش جالبه. ساده و صمیمی. اما چقد فضا رو امنیتی کردن بیخودی!!!! تو کانادا بزرگترین دانشگاهام درشون به روی همه بازه و مردم کوچه خیابون میتونن برن توش و حتا سر کلاسام بشینن بدون هیچ محدودیتی، اونوقت اینجا کارت شناسایی میخوان و ساعت ورود خروج و امضا گرفتن و بابا چه خبره گمونم اگه به نگهبانه رو میدادم ازم قسم بقراط و تعهدنامه و چک و سفتم میخواست و چند تا تک تیراندازم میسپرد از اون بالا هدف بگیرنم به محض اینکه فکر ناجوری کردم ماشه رو بچکونن! پارادوکسی از یه معماری صمیمی با نگهبانای پادگانی!
معماریش اما این دنیایی نبود، همونطور که مفاهیمی که بعضی اساتید ازش حرف میزنن این دنیایی نیست، و چقد جالبه همجنس بودن این معماری با این فلسفه! دو تا رشته مختلفن یکییش معماریه و اون یکیش یه جور فلسفس (هنوز نمیدونم میشه اسمشو گذاشت فلسفه یا باید یه کلمه دیگه ای براش پیدا کنم) اما حسی که از این معماری میگیری همون حسیه که از این فلسفه موقه خوندن کتاباشون میگیری و این حیرت انگیزه!!!! قدم زدن تو حیاطش درست مثل این میمونه که داری تو کتاباشون قدم میزنی! نمیدونم چه جوری تونستن حس فلسفیشونو اینجور بدمن تو کالبد ساختمونایی که ساختن، اما مطمئنم اگه یه آدم مدرن تو این فضا قدم بزنه به تنها چیزی که فکر میکنه یه بولدوزره واسه کوبیدن این ساختمون و برج کاشتن به جاش و محاسبه سود حاصله از این فرآیند. این معماری و این فلسفه از جنس ما مردم تهران نیست، یه جور آدم دیگه ای میسازه و همونجور آدمم میخواد واسه فهمیدن و حس کردنش.
"بحران دنیای متجدد" رو گرفتم بالاخره. ترجمه فصل اولش یکم ثقیل بود برام اما فصلای دیگش ترجمه خوب و همه فهمی داره. من به هر ترجمه ای که به سبک نجف دریابندری نباشه میگم ترجمه بد و مزخرف. دریابندری میومد مثلن یه فصل از یه کتابو میخوند و میفهمید، بعد خودش به زبون ساده همون فصلو دوباره مینوشت! مترجمای امروزی اما کلمه به کلمه و جمله به جمله لغتا رو فارسی میکنن میرن جلو! همون کاری که مترجم گوگلم میکنه. ترجمه که این نیست آخه! بیشتر دلیل کتابنخونی مردم و فلسفه گریزیشون به خاطر همین ترجمه های ثقیله به نظرم. فارسی نوشته اما وقتی میخونیش اصلن هیچ تصویری تو ذهنت شکل نمیگیره! البته حقم دارن چون اونجور ترجمه کردن هم سواد بالا میخواد و اطلاعات عمومی زیاد هم عشق و علاقه و هم وقت زیاد. ترجمه کتابم که نونی نداره که آدم بخواد اینجور زندگیشو صرفش کنه که! ولی تا اونجوری ترجمه نکنن بازم مردم کتاب نمیخونن و درنتیجه بازم ترجمه مقرون به صرفه نمیشه و بازم اوضاع هیچ تغییری نمیکنه و این چرخه شکسته نمیشه. گذشته از بحث ترجمه، اصلن جنس چیزایی که گنون میگه (لااقل تو فصل اولش که تا حالا خوندم) اصلن از جنس دیگه اییه و فهمیدنش واسه امثال من سخت تر از حرفای دیگس. چون مثلن موج سوم تافلر رو با یه بار خوندن آدم میفهمه و واسه فهمیدنش همون فکر کردن عادی کافیه، اما "گنون" و اصولن "جاودان خرد" رو واسه فهمیدنش باید آدم از بخشای دیگه وجودشم استفاده کنه انگار! و چون ما مدتهاست اون بخشای دیگه وجودمونو ازش استفاده نکردیم حالا سختمون شده. وقتی فصل اولو میخوندم هر یه پاراگرافو باید برمیگشتم دوباره از اول یکی دوبار میخوندم تا بفهمم منظورشو اما در همون زمان یه چیز دیگه ای تو وجودم کشیده میشد سمتش با لذت انگار همجنس خودشو پیدا کرده باشه! همین حسو موقه قدم زدم تو انجمنم داشتم، یه بخشی از وجودم جذبش میشه و یه بخش دیگم گیج میشه و هنگ میکنه!
پینوشت: خوندمش. هنوز نتونستم بیدار بشم اما لااقل فهمیدم که خوابم و میخوام بیدار شم![]()
![]()
عکسنوشت: این مرز روز و شبه!

